خرید بک لینک
به قول بهروز وثوقی تو گوزنها، گولّه م نخورده بودیم که خوردیم.

شب سال نو. خدایا شکرت. حال میدی. بسه دیگه.

ولی ایول. چقد سگ جونم. :)) خوشم میاد ازین من سابق که داره زنده میشه. بقیه هم خوششون میاد حالا.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 3:27

ساعت پنج و نیم اولین صبح سال میلادی، دمای منفی بیست درجه زیر صفر، وسط اتوبانی حوالی واشنگتن، بدون لباس، با دستبند به دست، تصمیم را گرفتم.

من مستحق شاد زنده بودنم آقای دکتر. چرا این را به من نگفتی هیچوقت؟

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 3:27

ها از دل بستگی بس عظیم به زندگی٬
رها از امید و رها از بیم٬
با سخنی کوتاه سپاس می گزاریم.
خدایان را - هرکه می خواهند باشند- ٬
به این خاطر که هیچ عمری جاودان نیست٬
به این خاطر که مردگان هرگز بر نمی خیزند٬
به این خاطر که حتی خسته ترین رودخانه نیز
سرانجام به دریا می پیوندد.

خسته ترین رودخانه ... من خسته ترین رودخانه را دوست دارم .. آن خود من هستم ... خسته ترین رودخانه...

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، با لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصیات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد . و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها. برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گلهوار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه میرود ، کینهای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید، چون او میخندیده است. تو تمام اینها را می دانی؟ + نوشته شده در ساعت توسط مخمل |

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

کار را به جایی رساندم که با تویا هم خوابیدم. تویا خودش را در یک شب زمستان تسلیم من کرد، همان طور که تسلیم دیگران کرده بود. اما بعد، وقتی به خواب رفت، بدن بی حرکتش را تماشا کردم و گریستم. و در آن موقع بود که فهمیدم هرگز بهبود نخواهم یافت.

+ نوشته شده در ساعت توسط مخمل |

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

بعد این امتحان لعنتی، هر چی که شد، دو روز فقط میشینم خونه مست میکنم و سریال میبینم. بعدم میرم سر کار. بعدم که هیچی. همون روال تخمی همیشگی.

+ نوشته شده در ساعت توسط مخمل |

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

همیشه قهوه هامان سر می رفت.

ما اشتباه می کردیم ناراحت می شدیم از کثیف شدن گاز و حرام شدن قهوه.

حواسمان به هم بود. قهوه سَر می رفت.

حالا حواسمان به قهوه هست. هیچ قهوه ای سر نمی رود. هیچ جا کثیف نمی شود.

حواسمون نبود. حوصله مان سر رفت. از هم.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

چه سرنوشت مشابهی. و چه آدمهای متفاوتی.

ده سال پیش هم همین حال بودم. دوستش داشتم ولی رنج میبردم. از سوال های بی جواب. از دویدن و نرسیدن. از معلق بودن.

به هر دری زدم. نشد. نشد که نشد. رها کردم. بی آنکه کم شود از احترامم. و دوست داشتنم. همراهی ممکن نبود ولی.

حالا همانجام. نشد. نمیشود. دویاره این درد بزرگ تر است از فهم من. زورم نمیرسد.

کی بود میگفت عادت میکنی؟

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

خداحافظ. تلخ و رنج آور بود. خستگی به تنم ماند.

خوبش اینجاست که لعنت نمی کنم، فکر نمی کنم میمیرم، فکر نمی کنم دنیا تمام شده. بدش اینجاست می لرزم. مثل سگ.

امروز به خاک می سپارمت. خدانگهدار. بی آنکه بخواهمت.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

بیست سی سال دیگر که داشتم برای بقیه پیرمردها پر چانگی می کردم (فکر نمی کنم به نوه و اینها برسم)، بهشان می گویم زمستان بود یا آذر، ماه آخر پاییز. یک شب بی هوا تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و آن کاراوان را بخرم و بزنم به جاده ها. یا بسته به مخاطبم شاید عوضش کنم فانتزیم را. مثلا بگویم یک شب با خودم گفتم بسه دیگه این سکون. و یک بلیط یک طرفه گرفتم به تبت. کاتماندو؟ یادمم نیست کجا بود فرودگاهش. حالا اینها را وقت دارم سرچ کنم. ولی می دانی چی؟ هر چیش را تغییر بدهم، بهشان می گویم یک شب بود حوالی اوایل زمستان. اواخر آذر. این را مطمئنم. حتمن بعدن یکیشان هم چیزی نامرئی را می جود چند بار و میپرسد: فروختیش کاراوان رو؟

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

حرفهاش که تکراری بود برای من. خبر داشتم از همش. ولی میدانی چیش درد داشت؟ گفت میم را فروختی به آمریکا.

خیلی ممنون.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

و گفت: غریب آنست که او را از اقربا و پیوستگان خویش وحشت بود، و با ایشان بیگانه باشد.

- ذکر ابوحمزه خراسانی

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:12

صفحه بندی